خیلی شرمنده ام که بقیه مطالب را ننوشتم.
به علت کار و درس زیاد.
نوح :همه پیروانش را نجات داد و بقیه همه در دام گمراهی و جهالت به سمت نابودی رفتند.
خیلی شرمنده ام که بقیه مطالب را ننوشتم.
به علت کار و درس زیاد.
اگر مایل هستید که آنها را داشته باشید به این آدرس ایمیل بزنید.
محمد
کودکی
از کودکی حضرت محمد اطلاعات زیادی در دسترس نیست طفلی بدون وجود پدر و مادر درخانه عموی خودزندگی میکرد عمویی با رافت وشفقت ولی کم بظاعت برای اینکه عاطل وباطل نمانده وبه زندگی او کمکی کرده باشد اشتران ابوطالب و دیگران را برای چرا به صحرا برده تا هنگام غروب در صحرای خشک وعبوس مکه تک وتنها به سر می برد .
کودکی با هوش و حساس که چند سالی روز را اینگونه شب می کرد. رنج میبرد وپیوسته رنج را سقزی تلخ می خاید. چرا یتیم بی پدر به دنیا آمده است ؟ چرامادر جوان و یگانه کانون مهرونوازش را بدین زودی از دست داده است ؟ سرنوشت کور چراجد بزرگواروتوانایش را پس از مرگ مادر از کفش ربود تاناچار به خانه عمویش پناه برد ؟ عموی او خوب و نیک کردار اما عیالدار و فاقد استطاعت است از این رو نمی تواند اورا مانند بنی اعمام و طفال هم شان او نگهداری کند . عموهای دیگر مثل عباس و ابولهب در نعمت می گذرانند و به وی توجهی ندارندهمه این ناملایمات درروح کودک حساس در طی چند سال تلخی و مرارت ریخته است .
در خاموشی و تنهایی این صحرای بی برکت که شتران تمام نیروی خود را در گردن می گذارند تا از لای سنگها مگر خار و علفی بیابند دراین ساعتهای خالی و ملال انگیز جزفکرکردن و ناخشنودی رادرذهن پرورش دادن چه می توان کرد ؟
ناخشنودی از سرنوشت شخص را تلخکام و اعصاب رادر چشیدن رنج حرمان حساس تر می کند خاصه هنگامی که شخص به خود واگذارشود و موجبی برای انحراف فراهم نباشد در زیرو رو کردن موجب ناسازگاری بخت اندیشه در حرکت است وناچار مسیری انتخاب میکند. به خوبی می توان فرض کرد که با مرور زمان سیراندیشه این طفل بسوی نظام اجتماعی برود و منشا بخت بد را در آنجا جستجو کند .
پسرهای هم شان و هم سن او در رفاه وخوشی بسر می برند زیراپدرانشان مباشرامورخانه کعبه اند. درمراسم حج به زائران نان وآب میفروشند وحوایج آنها رارفع می کنند.کالاهایی که از شام آورده اندبه بهای خوبی می فروشندومحصول آنها رابه قیمت ارزانی می خرندوازاین راه سود زیادی می برند وطبعا فرزندانشان بهرمند از این تولیت کعبه ودادوستد با بادیه نشینان می شوند .
طوایف بی شمار چرا به کعبه روی می آورند و مایه ثروت وسیادت قریش می شوند ؟ برای آنکه خانه کعبه مقر بت های نامدار است.برای اینکه در کعبه سنگهای سیاهی قرار دارد که در نظر اعراب مقدس است وطواف به دور آن را مایه خوشبختی و نجات می دانند برای اینکه باید فاصله بین صفاو مروه را هروله کنان بپیمایند تابر دو بتی که در قله این دو تپه قرار دارد نیایش و نیاز برندبرای اینکه در حین طواف ودر اثنای دویدن میان صفا و مروه هر طایفه ای بت خود را به صدای بلند بخواندوانجام حاجات خود را مسئلت نماید .
با آن هوش تند و حساسیت شدیداعصاب و اندیشه روشن محمد یازده دوازده ساله از خود می پرسد :
( آیا در این سنگ سیاه نیرویی نهفته است وآیا از این مجسمه های بی حس کاری است ؟ )
وشاید این بد گمانی به سنگها و بت ها ناشی از تجربه و آزمایش شخصی سرچشمه گرفته شده باشد. هیچ بعید نیست که خود او با شوق و امیدیک قلب شکسته وروح رنج دیده به آنها روی آورده و اثری نبرده باشد آیا آیه ( والرجز فاهجر – از پلیدی اجتناب کن ) که سی سال بعد از دهان مبارکش بیرون آمده است موید این فرض و حدس نیست ؟ همچنین آیه ( و وجدک ضالا فهدی – خدا ترا گمره یافت پس ترا هدایت فرمود ) قرینه ای مثبت بر این احتمال نیست ؟ آیا بزرگان قریش این مطلب واضح وروشن را نمیدانند ؟ چگونه ممکن است آنانکه پیوسته مقیماین بارگاه اند واثری از حرکت و حیات و فیض و رحمت در آنها نیافته اند چنین واقعیتی را ندانند ؟ پس سکوت واحترام آنها به ( لات-منات- عزی ) مبنی بر چه مصلحتی است ؟ احترام امامزاده با متولی است. اگراین تولیت از آنها گرفته شود چیزی عاید آنها نمی شودو همان تجارتی که با شام دارند نیز از رونق می افند زیرا دیگر کسی به مکه نمی آید که متاع آنها را گران بخرد ومتاع خود را ارزان بفروشد .
درخاموشی بی پایان صحرا و درتنهایی وحشتناک این روزهایی که شتران سرگرم پیدا کردن قوت لایموت بودند وآفتاب گدازنده لاینقطع می تابید درروح حساس و رویازای محمد همهمه ای بر پا می شد همهمه ای که با فرا رسیدن شب فرو می نشست زیرا غروب آفتاب وی را به زندگانی واقعی بازمی گردانید. باید شتران را گرد آورد ورو به شهر گذارد برای آنها بخواند بر آنها هی زند از پراکندگیشان جلوگیری کند تا شبانگاه سالم و درست به صاحبانشان بر گرداند همهمه خاموش میشد برای اینکه در تاریکی شب شکل رویا به خود گیرد.همهمه خاموش می شد برای اینکه فردا در خلوت یکنواخت صحرا برگردد وخوش خوش در اعماق ضمیر او چیزی به ظهور بپیوندد .
این طبایع درخود فرورفته وسرگرم پندارو رویای درونی که موجبات زندگانی آنها را از رویای خارجی دور ساخته و سرنوشت ظالم از بهرمندیهای حیات محرومشان کرده است در خلا صحرای خاموش ناچاربیشتر به خود فرو می روند تا وقتی که شبحی نامترقبه پدید آید و در اعماق وجود خویش صدای امواجی را بشنود امواج یک دریای نا پیدا و مجهول .
چند سالی بدین گونه گذشت تا واقعه ای روی داد که اثر تازه ای در جان او گذاشت .
در سن یازده سالگی با ابوطالب به شام رفت و مایه ای بدین حرکت و غوغای درونی رسید دنیایی تازه و روشن که اثری از جهالت وخرافات و نشانی از زمختی و خشونت ساکنان مکه در آن نبود .
درآنجا بامردمانی پاکتر محیطی روشنتر وعادات برتر مواجه شد که مسلما تاثیری ژرف درجان وی گذاشت . درآنجا زندگانی خشن و آلوده به خرافات قوم خود را بهتر حس کردوشاید آرزوی جامعه ای منظمتر ومنزه تر از خرافات و پلیدی و آراسته به مبانی انسانی در وی جان گرفت .
تحقیقا معلوم نیست در این نخستین سفر با اهل دیانتهای توحیدی تماس گرفته است یا نه شاید سن او اقتضای چنین امری را نداشته است ولی مسلما در روح حساس ورنج دیده او اثری گذاشته است وشاید همین اثر او را به سفری دیگر تشویق کرده باشد بر اثر اخبار متواتر در سفر بعدی چنین نبوده و فکر تشنه و کنجکاو او بهره ای وافر از ارباب دیانات گرفته است .
چنانکه اشاره شد از دوران کودکی حضرت محمد خبری در دست نیست این امرخیلی طبیعی و معقول است. دوره زندگانی کودکی یتیم که در کفالت عموی خود روزگار میگذرانده است نمی تواند متضمن حوادث مهمی باشد. کسی به وی توجهی نداشته است تا از وی خاطره ای داشته باشد وآنچه ما اکنون می نویسیم از حدود فرض و حدس خارج نیست .کودکی تک و تنها هرروز با شتران به صحرا میرود. درتنهایی این روزهای یکنواخت درخود فرو میرود و سرگرم تخیلات و رویاها می شود .
شاید آیات عدیده قرآنی که سی سال بعد روح متلاطم او فرو ریخته است نمونه ای باشد ازاین تاملات وتاثر از عالم خلقت .
افلا تنظرون الی الابل کیف خلقت {17}والی السما کیف رفعت {18} والی جبال کیف نصبت{19} والی الارض کیف سطحت {20}
تامل در سوره های مکی جان پراز رویای کسی را نشان می دهد که از تنعمات زندگی به دور افتاده است و با خودوطبیعت نجوایی داردوگاهی خشم خود را به متکبران مغروروبی ارزشی چون ( ابولهب و ابوالا شد ) فرو می ریزد .
بعدها که محمد به دعوت بر خواست مخصوصا بعد از به توفیق رسیدن بالا رفتن شان او مومنان از خزانه معمور تخیلات خود حوادثی آفریدند که نمونه ای از آن را در فصل پیش از طبری و واقدی آوردیم . دراینجا اشاره ای هرچند مختصربه یک مطلب ضرورت دارد :
مسلمانان اوضاع حجاز وبخصوص مکه راقبل از بعثت تاریکتر از آنچه هست ترسیم میکنند ومعتقدند ابدا فروتنی ا زفکر سلیم وتوجه به خداوند در آن نتابیده وجز عادات سخیف و احمقانه ستایش اصناف چیز دیگری مشاهده نشده است .
شاید اصرار در این امر به این دلیل بوده است که ارزش بیشتری به ظهورو دعوت رسول بدهند . امابسیاری از نویسندگان محقق عرب مثل علی جواد- عبدالله سمان-دکترطه حسین-محمدعزت دروزه-هیکل- استاد حداد و غیره هم معتقدند که حجاز در قرن ششم میلادی بهره ای ازتمدن داشته وخداشناسی آنقدرها که خیال می کنند مجهول نبوده است .
از نوشته های این محققان واز قرائن وروایات عدیده چنین بر می آید که در نیمه دوم قرن ششم میلادی عکس العملی بر ضد بت پرستی در حجاز ظاهر شده بود .
این عکس العمل تا چه حدی مرهون تاثیر طوایف یهود که بیشتر در یثرب بودند ومسیحیا است که از شام به حجاز می آمدند وتا چه درجه ای مولود فکر اشخاصی است به نام حنفیان مشهورند . در سیره ابن حشام آمده است که قبل از اسلام : روزی قریش درنخلستانی در طائف اجتماع کرده بودندوبرای عزی که معبودبزرگ بنی ثقیف بودعیدگرفته بودند .چهارتن از آن میان جدا شدند وبا خود گفتند که این مردم راه باطل می روند و راه پدرشان ابراهیم را از دست داده اند.سپس بر مردم فریاد زدند : دینی غیر از این اختیار کنید چرا دور سنگی طواف می کنید که نه میبیند نه می شنود نه سودی می تواند برساند ونه زیانی . این چهار تن عبارت بودند از ( ورقه بن نوفل-عبیدالله بن جحش-عثمان بن حویرت- زیدبن عمرو ) ازآن روز خود را حنیف نامیدند وبه دین ابراهیم درآمدند. راجع به شخص اخیرالذکر نمازی یا دعایی روایت کرده اند که می گغت : ( لبیک حقا حقا تعبدا ورقا عذت بما عاذبه ابراهیم انتی لک راغم مهما جشمنی فانی جاشم ) و پس از آن سجده می کرد .
باآنکه اکثریت قاطه جزیره العرب در تاریکی جهل و خرافات فرو رفته بودند و پرستش اصناف شیوه غالب ساکنان این سرزمین بود در گوشه و کنار آن آیین خدا پرستی به چشم می خورد .در خود حجاز مخصوصا یثرب به خاطر وجود طوایف یهود و مسیحی پرستش خدای یگانه یک امر طبیعی نبود .
قبل از حضرت محمد انبیایی در نقاط مختلف عربستان به دعوت مردم و نهی از پرستش اصنام بر خواسته بودند که ذکر چند تن از آنها درقرآن آمده است مثل : هود در قوم عاد وصالح در قوم ثمود و شعیب در مدین .
راویان عرب از حنظله بن صفوان و خالدبن سنان و عامربن ظرب عدوانی و عبدالله بن قضاعی نام می برند. قس بن ساعده ایادی که خطیبی بود توانا و شاعری فصیح در کعبه و بازار عکاظ با خطبه ها و اشعار خود مردم را از پرستش اصنام منع می کرد .
امیه بن ابو صلت که از اهل طائف و قبیله بنی ثقیف و معاثر محمد بودیکی از مشاهیر حنفا است که مردم را به خدا شناسی و یزدان پرستی دعوت می کرد . او زیاد به شام سفر می کرد وبا راهیان و علمای یهودی و مسیحی به گفتگو می پرداخت .در آنجا بود که خبر ظهور محمد را شنیدو معروف است که آن دو را ملاقاتی دست داد ولی او اسلام نیاورد و به طائف رفت وبه یاران خود گفت : من بیش از محمد از کتابها و اخبار ملتها اطلاع دارم وغیرازاین زبان آرامی و عبرانی میدانم پس به نبوت احق واولی هستم. در صحیح بخاری حدیثی از پیامبر است که میفرماید: ( کاده امیه بن ابو الصلت ان یسلم ) یعنی نزدیک بود امیه بن ابوالصلت اسلام بیاورد .
شعر مخصوصا اشعار دوره جوانی ملل آینه عواطف وعادات آنهاست . در اشعار دوره جاهلیت به ابیاتی برمی خوریم که گویی یکی ازمسلمانان گفته است مثل این دو بیت از زهیر :
فلا تکتمو الله ما فی نفوسکم لیخفی و مهما یکتم الله یعلم
یوخر فیوضع فی کتاب فید خد لیوم الحساب او یعجلی فینفقم
عبدااله بن ابرص می گوید :
من یسئل الناس یحرموه رسائل الله یخیب
باالله بدرک کل خیر والقول فی یعضه تغلیب
و الله لیس له شریک علام ما اخفت القلوب
و خود حضرت محمد گاهی به این بیت لبید استشهاد می فرمود :
الا کل شی ما سو الله باطل و کل نعیم لا محاله زائل
چنانکه ملاحظه می کنیدقبل از اسلام کلمه جلال الله در آثاربسیاری از شعرا آمده وبسیاری از مشرکان قریش نام عبد الله داشتند که از آن جمله نام پدر خود حضرت محمد است و این نشانه آن است که با کلمه الله بیگانه نبودند و حتی چنانکه در قرآن اشاره است بت ها وسیله تقرب بوده اند . یکی دیگر از شعرای جاهلیت به نام عمرو بن فضل صریحا منکر بتان مشهور اعراب بوده است :
ترکت الات و العزی حمیعا کذالک یفع الجلد الصبور
فلا العزی از ور و لا ابنتیها ولا صنمی بنی غنم ازور
ولا حبلا از وروکان ربا لنافی الدهراذ حلمی صغیرا
پس دعوت به ترک بت پرستی و روی آوردن به خداوند بزرگ یک امر بی سابقه نبوده اند ولی آنچه بی سابقه است اصرار و پافشاری در این امر است. اعجاز محمد در این است که ازپای ننشست و با تمام اهانت ها و آزارها مقاومت کرد و از هیچ تدبیری روی نگردانید تا اسلام را بر جزیره العرب تحمیل کرد قبائل مختلف اعراب را در تحت یک لوا درآورد. اعرابی که از امور ماورائ الطبیعه کاملا بیگانه اند ومطابق طبیعت بدوی خود به محسوسات روی می آوردند و جز جلب نفع آنی هدفی ندارند جز تعدی و دست درازی به خواسته دیگران کار دیگری ازآنها ساخته نیست و هدف آنها تسلط و حکومت است چنانگه اشاره شد ابوجهل به اخنس بن شریق گفت :
( این پیغمبر بازی نقشی است که بنو عبد مناف برای رسیدن به سیادت بازی می کنند ) و همین فعل را یزیدبن معاویه در سال 61 هجری تکرار می کند که : کاش آنانکه در جنگ بدر از محمد شکست خوردند اکنون می دیدند که چگونه بر بنی هاشم غلبه کرده و حسین را کشته ایم و در آخر صریحا می گوید :
لعبت هاشم باالملک فلا خبر جائ و لا وحی نازل
در آخر این فصل باید افزود که همه ادبای محقق عرب در اثر جاهلیت متفق الکلمه نیستند وبه درستی و اصالت آنها شک دارند . ولی امر مسلم این است که آثار خدا پرستی و نفرت از اوهام بت پرستی در قرن ششم میلادی در حجاز آغاز شده است
محمد
تولد قهرمان
...بازدر قرآن جواب آنها داده شده است که اگر در زمین فرشتگان زندگی می کردند ما هم از فرشتگان بر آنها می فرستادیم و نکته قابل تامل و شایسته ملاحظه این که به اصل مطلب توجهی نمی کردند یعنی مطلقا به گفته های محمد و تعالیم او گوش نمی کردند تا ببینند که مطلب او می گوید تا چه درجه صحیح و منطبق بر موازین عقلی و صلاح اجتماع است .
اما در هر جامعه ای هرچندتباه و فاسدباشدعده ای روشن بین و نیک اندیش هستندکه سخن حق را می پسندندو از دهان هرکس درآمده باشدمیستایند که باید ابوبکر را یکی از پیش قدمان این افراد دانست وبه پیروی از او چند تن از متیعان قریش چون عبدالرحمن بن عوف وعثمان بن عفان و زبیربن العوام وطلحه بن عبدالله وسعدبن ابی وقواص اسلام آوردند .
علاوه بر این در هر جامعه ای طبقه ای موجود است که از نعمات طبقه متنعم بهره مند نیست و طبعا قشر ناراضی را تشکیل می دهد. این دو طبقه به وی می گروندودر ستودن وی و افکار وی هم داستان می شوند آن وقت طبعا نبرد اقلیت و اکثریت روی می دهد اکثریت به پول و زور می نازد و اقلیت به ستایش روش طریقه خود می پردازدوبرای تبلیغ دیگران ناچار مزایا و خصایصی برای رهبروهادی خود قائل می شود .
اما این روش در زمان حیات رهبرتا حدی معقول می نمایدولی پس از مرگ وی روز به روز فزونی می یابدبه حدی که آن رهبر پس از چندی به نیروی پندار وقوه واهمه دیگر بشر نبوده پسر خدا علت غایی آفرینش و حتی مدیر و گرداننده جهان می شود .
یک نمونه و شاهد روشن و غیر قابل انکاربه ما نشان می دهد که چگونه بسیاری ازتفکرات وپندارها جان می گیردو فرع زاید بر اصل می شود. قرآن محکمترین و استوارترین سند مسلمین است در آغازسوره الاسراکه از سوره های مکی است و قضیه معراج از آن سرچشمه می گیرد آیه ای است ساده وقابل توجیه و تعقل :
( سبحان الذی اسری به عبده لیلا من المسجد الحرام الی المسجدالاقصا الذی بارکناحوله لنویحه من ایاتنا انهاهو السمیع البصیر )
هیچ گونه ابهامی در این آیه شریفه نیست . می فرماید : بزرگ ومنزه است خدایی که بنده خودراشبانه از مسجدالحرام به مسجدالاقصا که پیرامون آن را مبارک ساخته ایم سیر داد تا آیات خود رابه اونشان دهد .
این آیه را می توان بر سیر معنوی حمل کرد این گونه سیر ها برای اشخاصی که در خود فرو می روندوسرگرم رویای روحی خود هستندروی می دهد ولی در مسلمین پیرامون این آیه ساده داستانهای حیرت انگیزی پیدا شده است که به هیچ وجه با موازین عقلی سازگار نیست ودراینجا شکل ساده و روایت معقول تر رااز تفسیر جلالین می آوریم. تفسیر جلالین از معتبرترین و موجه ترین تفاسیر قرآن است زیرا نویسندگان آن از انتساب به فرقه های مختلف دور وکمتر آلوده به تعصب جانبداری از این وآنند .
نویسندگان آن به توضیح معانی قرآن وتوجیح مفاد آن قناعت کرده وگاهی شان نزول بعضی آیات رابیان می کنند. باهمه انهاراجع به همین آیه اول از سوره اسری بی مناسبت مطالبی از قول پیامبر نقل می کند آیا خواسته اند علت نزول این آیه بیان ومعنی مبهم آن راتوجیه و تفسیر کنندویااجمالی از روایات شایعه بین مسلمین رابیاورند ؟
در هرصورت مطالبی را که از قول پیامبر آورده اندبدون سند است وحتی اشاره نمی نند که این مطلب راکدام راوی گفته هرچند آن راوی معتبر وقابل وثوق نباشدوخود این امرنشان دهنده این معنی است که خود آن دو مفسر محترم به روایتی که نقل میکنند اطمینان ندارند. باری مطلبی که ازقول پیامبر نقل می کنند چنین است :
آن شب جبرئیل آمد وچهارپایی همراهش بودکه ازالاغ بزرگتروازاسترکوچکترسفیدرنگ سمهایش درکناره ومایل به خارج بود. بر آن سوارشدم. به بیت المقدس رفتم افساربراق رابه حلقه ای بستم که معمولا انبیا می بستنددر مسجدالاقصادورکعت نمازخواندم پس ازبیرون آمدن جبرئیل دو ظرف ازشراب وشیربرایم آورد. من ظرف شیررااختیارکردم وجبرئیل مرا به این اختیارتحسین کردسپس به سوی آسمان اول پروازکردیم دم درآسمان موکل پرسیدکیست ؟ جبرئیل گفت : جبرئیل است. موکل پرسید : که همراه توست ؟ گفت : محمد . موکل پرسید : آیا اورااحضار کرده اند ؟ جبرئیل گفت : آری. پس درآسمان رابازکردند . حضزت آدم به پیشوازم آمدوخیرمقدم گفت ...
( به این ترتیب هفت آسمان را می پیمایدودرهریک ازآسمانها یکی ازانبیا به استقبال او می شتافتند )
درآسمان هفتم ابراهیم را دیدم که به بیت المعصور که روزی هفتادهزارفرشته وارد آن میشوندوبیرون نمی آیندتکیه کرده است پس ازآن مرابه سدره المنتهی بردکه برگهایش مثل گوش فیل بودوثمره اش... سپس به من وحی شد که در شبانه روز پنجاه نمازبخوانم بعدحضرت موسی در مراجعت با من گفت : پنجاه بار نماززیاداست ازخداوند بخواه که تخفیف دهد پس به سوی خدا رفتم و تقاضای تخفیف کرم . خداوندآن رابه چهل و پنج نمازتخفیف داد. بازموسی گفت: من این مطلب رادرقوم خود آزموده ام مردم نمیتواننددریک شبانه روز چهل و پنج نمازبخواننددوباره به سوی خدا بازگشتم. (خلاصه آنقدرچانه زده است که خداراضی شده است که فقط پنج بار نماز خوانده شود )
این خلاصه ای بودازآنچه تفسیرجلالین درباب معراج آورده است واگرآن رادرکنارتفسیرابوبکرعتیق نیشابوری وتفسیرطبری قراردهیم بسی معقول و موجه جلوه می کند.
روایات اسلامی به شکل اسرارآمیزی قضیه معراج را پروبال داده است چنانکه بیشتر به قصه امیرارسلان شباهت داردومحمدحسین هیکل باهمه ادعای عقل و روشنفکری که منکرمعراج جسمانی است ازقول درمنگ هایم شکلی از این افسانه رانقل می کند .
ولی آشنایی با مسائل قرآن که حوادث بیست و سه ساله رسالت حضرت محمد در آن منعکس است برمامدال می کند که پیامبرچنین مطالبی نفرموده است واین تصورات افسانه آمیز وکودکانه مولودروح عامیانه ساده لوحی است که دستگاه خداوندی را ازروی گرده شاهان وامیران خود درست کرده است چه درهمین سوره که آیه اول آن باعث ظهور این خیالبافی ها شده است پس ازآیات 90-93 که از حضرت معجزه خواسته اند می فرماید :
( قل سبحان ربی هل کنت الابشرا رسولا _ من جز بشری هستم که فرستاده شده اویم ؟ )
درآیه 51 سوره شوری می فرماید :
( وماکان لیشران یکلمه الله الا وحیا - به هیچ بشری این امکان داده نشده که خدابااوسخن بگوید )
باوجودوحی نیازی به رفتن به آسمانها نیست. درفرض ضرورت دیگروجود چهارپای بالدار چرا ؟ مگر آسمان راهش از مسجدالاقصی است ؟ خداوند غنی راچه نیازی به نماز بندگان است ؟ موکلان آسمانهاچراازبرنامه مسافرت پیغمبر بی اطلاع بودند ؟ درذهن ساده لوحان متعبدرابطه علت و معلول به هم نمی خورد چون پیغمبرباید راه دوربپیماید محتاج مرکوب است مرکوب مانند استر است ولی بایدبال داشته باشد که جون کبوتر به پرواز آید . خداوند می خواهد محمد را خیره جاه و جلال خود کندپس به جبرئیل دستورمی دهد عجایب آسمانها را به وی نشان دهد .
خداوند چون پادشاه قهاری که به ماموران خود دستورمیدهدمالیاتهای بیشتری برای خرج دولت جمع کنندووزیردارایی شفاعت میکندکه زیاده روی نشودوگرنه رعایا بی پا می شوندازبندگان خود نمازمیخواهد و پیغمبر شفاعت می کند که پنجاه نماز تنزل کند .
بدون هیچ تردیدی محمد ازبرجسته ترین نوابغ تاریخ سیاسی وتحولات اجتماعی بشر است اگر اوضاع اجتماعی و سیاسی در بین باشد هیچ یک از سازندگان تاریخ وآفرینندگان حوادث خطیر با اوبرابری نمیکنند نه اسکندرونه سزارونه ناپلئون .هیلتر ونه کورش و چنگیز ونه آتیلا وامیرتیمور گورکان هیچیک را باوی نتوان مقایسه کرد همه آنها به قوای نظامی و جنگجویان به افکار ملت خود متکی بودند درصورتی که حضرت محمد با دست تهی و با مخالفت و عناد محیط زندگانی به میدان تاریخ قدم نهاد .
شاید بشود قویترین مرد قرن بیستم لنین را در برابر او گذاشت که با پشتکار و چاره اندیشی وخستگی ناپذیری وعدم انحراف از مبادی عقیدتی خویش قریب 20 سال (1924-1905) فکرکردچیزنوشت و حرکات انفلابی را ازدوراداره کردویک لحظه اززندگی باز نایستادتا نخستین حکومت کمونیسم را به رغم موانع داخلی و خارجی به رغم شرایط نا مساعد اجتماعی و طبیعی در روسیه برقرارساخت . ولی باید اقرار کرد که نیم قرن نهضت انقلابی پشت سر خود داشت. صدها هزارناراضی و انقلابی از وی پشتیبانی می کردند وباز با این تفاوت فاحش که سراسرزندگانی وی ( رسول الله ) با محرومیت وزندگانی زاهدانه سیری شده است .
این امر طبیعی است که پس از مرگ هر شخصی متعین افسانه ای در مورداودرست می شودوپس ازمدتی جنبه های ضعف او فراموش وجنبه های خوب او بازگو می شود. بسی ازهنرمندان ومتفکران ازحیث موازین اخلاقی دروضع ناپسندی قرار داشته اند ولی پس از مزگ آثارآنهابرجای مانده وموردستایش قرارگرفته است . مانمیدانیم که خواجه نصیرالدین توسی چه تدابیری به کار بسته است تابه مقام وزارت هلاکو رسیده است تدابیری که ظاهرا با ضابطه های اخلاقی جور نبوده است ولی آثارعلمی او او رایکی از مفاخر ایران قرارداده است .
پس اگر تصورات پس از فوت قائدی روحانی به کار افتدو برای وی فضایل ومکارم بی شمار بسازد جای تعجب نیست ولی اشکال کار در این است که این امردر حدود معقول و موجه قرار نگرفته وشکلی بازاری و عامیانه وشایسته تمسخر به خود می گیرد .
تولد حضرت محمد مثل تولد ملیاردها نوزاد دیگر صورت داده است و کمترین اثر و حا دثه ای روی نداده است اما تب معجزه سازی ومردم را به تخیلات و افسانه ها کشانده است . ازتولدحضرت شکافی درایوان مداین پدید آمدو آتشکده فارس خاموش شد .
آیااین اثر طبیعی وذاتی تولد حضرت رسول است یاامری خارق العاده و اخطاریست از جانب خداوند ؟
به حکم عقل و برهان حسی و ریاضی هیچ معلولی بدون علت نیست. تمام رویدادهای جهان خواه طبیعی و خواه سیاسی و اجتماعی معلول عللی هستند. گاهی این علل آشکار است آفتاب می تابدگرمی و نور که خاصیت ذاتی اوست نمایان می شود آتش می سوزاند مگر اینکه عایقی موثر مانع خاصیت ذاتی او شود .
آب به سراشیبی میرود مگر اینکه نیرویی جبرا و قسرا آن رابالابرد . گاهی علل حوادث آشکار نیست و باید به آن پی برد. چنانکه بسیاری از رویدادها سابقا معلوم نبود وبشر به کشف آن پی برده است مثل رعدوبرق یا امراض وراه علاج آنها .
میان تولد نوزادی در مکه و خاموش شدن آتشکده ای درایران هیچ رابطه علیت وجود ندارد .
اگر طاق کسری ترک برداشته است باید معلول نشست کردن دیوار آن دانست . اما مومنان معجزه تراش آن را یک نمونه اخطار خداوند می گویند یعنی خدا می خواهد به ساکنان تیسفون و به خصوص پادشاه ایران بگوید امر مهمی در شرف ظهور است یا به موبدان و نگهبانان آتشکده فارس بفهماند مردی امروز پا به عرصه ی حیات گذاشته است که راه ورسم آتش پرستی را بر خواهد انداخت .
اماپادشاه ایران با پیشوایان زردتشتی چطور ممکن است ترک خوردن طاق و خاموش شدن آتشکده را علامت تولد طفلی بدانند که چهل سال بعد به دعوت اسلام بر می خیزد ؟
خداوند حکیم و دانا چرا متوقع است که مردم ایران چهل سال قبل از بعثت رسول از بعثت او با خبر شوند . سیر در اوضاع عربستان قبل از بعثت نشان می دهد که خود حضرت رسول از اینکه مبعوث خواهد شد بی خبر بوده است .
اگر خداوند می خواست تولد حضرت محمد را حادثه ای بزرگ و غیر مترقبه جلوه دهد چرا در خانه کعبه که محل ظهوراسلام است شکافی پدید نیامده است وبتان بی جان از جای خود فرو نریختند که لااقل تنبهی برای قریش باشد واخطار اوموثرتر از خاموش شدن آتشکده بشود ؟ چرا مقارن بعثت معجزه ای ظاهر نشد که تمام قریش را به ایمان کشاند که سیزده سال رسول محبوب او مورد آزارواذیت قرار نگیرد ؟ چرا دردل خسروپرویز فروغی نتابید تا نامه حضرت راپاره نکند هم خود ایمان آورد وهم به تبعیت او سراسر ایران نور اسلام بتابد و بدون جنگ قادسیه و نهاوند شاهنشاهی ایران زیر پرچم اسلام در آید ؟
سالها پیش از این از نویسنده فرانسوی { ارنست رنان } کتابی تحت عنوان ( زندگانی عیسی ) خواندم که در آن با مهارت یک نقاش چیره دست سیمای روشن و واضحی از حضرت مسیح ترسیم شده بود.
چندی بعد از نویسنده موشکاف آلمانی { امیل لودویگ } به عنوان ( پسرآدم ) به دستم افتاد که به قول خود اوبا فقدان مدارک تاریخی قابل اطمینان و تصویری از حضرت مسیح شخصیت وی را به گونه ای موجه و روشن نشان داده است .
من دراین مختصر داعیه ترسیم 23 سال از عمر 63 ساله حضرت محمد را ندارم وبدون تواضع دروغین نه موهبت و ظرافت فکری رنان رادرخودمی بینم و نه شکیبایی کافی و نیروی تحقیق { امیل لودویگ } را تابتوانم شخصیت قوی و قدرت روحی مردی را ترسیم کنم که مانند لنین حادثه آفرین ترین موجود تاریخ بشریتش باید خواندبااین تفاوت که پشت سرلنین حزبی نیرومند و موثر قرارداشت ولی محمد با دست خالی ویارانی بسیار معدودپای به ساحت تاریخ گذاشت ویگانه وسیله کار اوقرآن بود و قرآن .
نه من نه در خود چنین شکیب را سراغ دارم ونه آن همت را که با امواج کوه پیکرومقاومت ناپذیر خرافات به ستیزه برخیزم. قصد من از این مختصر بیرون کشیدن خطوطی چند وبیرون انداختن شبهی است که از خواندن قرآن وسیر اجمالی پیدایش اسلام در ذهنم پدید آمده است. راست وصریح گویم :
یک اندیشه یا ملاحظه روانشناسی مرا به نگاشتن این یادداشتها بر انگیخته کرده است وآن بیان این مطلب است که درتحت تاثیر عقیده خردو ادراک آدمی ازکارمی افتد چنانکه می دانیم عقایدی از طفولیت به شخص تلقین شده و زمینه اندیشه های اوقرار می گیردوآنوقت می خواهد تمام حقایق رابه آن معتقدات تلقینی که هیچ مصدر عقلایی ندارد منطبق سازد حتی دانشمندان نیز جزعده ای انگشت شمار به این درد دچار هستند ونمی توانند قوه ادراک خود را بکار اندازند واگرهم بتوانند به کار اندازند برای تایید عقاید تلقینی است بشری که وجه امتیازس قوه ادراک است و باقوه ادراک مسائل ریاضی و طبیعی حل می کند در امور عقیده ای خواه سیاسی خواه دینی و غیره پای روی عقل و حتی مشهودات می گذارد .
پایان قسمت اول
چرا درمانده ایم؟
قسمت اول
با تاریخ بیگانه ایم
یکی از دردهای مملکت این ست که حتی تحصیل کرده هایمان خیلی با تاریخ میانه خوبی ندارند( اگر یادتان باشد در دوره های دبیرستان هم نه تاریخ نه معلم تاریخ معمولا جدی گرفته نمی شدند ) مسخره تراز این نمی شود که یک نفر به اصطلاح مدعی یک نفر تحصیل کرده از دو یا سه نسل قبلش پدرش کیست ؟
یادش به خیر در زندگی آباد کرمان شبی مهمان مرد دانای بی ادعایی بودم به نام آقای اسد الله زنگی آبادی می گفت آمار بگیرید از این جمعیتی که در این مملکت هستند من نمی گویم از روستائیان بی سوادهاواز بی ادعاها از همین طبقه مدعی و تحصیل کرده از استادهای دانشگاه که قاعدتا باید علمدار فرهنگ این جامعه باشند تا معلمش مهندسش دبیرش یک آمار سرانگشتی ساده بگیرید و ببینید چه درصدی از همین خانواده های دست چین به اصطلاح شجره نامه دارند این را کم نگیرید فاجعه است .
ملتی که تاریخ گذشته اش را نمی خواند و نمی داند همه چیز را باید خودش تجربه کند. آیا فرصت این کار را دارد ؟ آیا عمرش به این تجربه ها کفاف می دهد ؟ ببینید امریکائیها دویست و چند ساله وقتی از تاریخش صحبت می کند با چه احترام و وقاری از آن سخن می گوید ببینید در مدارس عالیشان درس تاریخ از چه وزنی برخوردار است و هکذا مدارس اروپایی .
از این دردناک تر نمی شود که تجربه ای را به قیمت گزاف به دست می آوریم ولی آن را نگه می داریم یک نسل دو نسل می گذرد همه یادمان می رود و آنوقت روز از نو روزی از نو . آیا به نظر شما حق با میزبان من نبود ؟
در یکی از سفرهای خارجی ام آشنایی خود تبعید و طبیعتا ضد نظام با حرارت می گفت اینها بروند. گفتم بعد؟ گفت هر چه می خواهد بشود از این بدتر نخواهد شد. گفتم مطمئنی ؟
تنها توصیه ای که به این بزرگوار کردم این بود که تاریخ بخواندگفتم یادت نرود همیشه بر خلاف گفته تواز هر چیزی حتی بدترش هم وجود دارد. یاد ؟آورش شدم وقتی تازی ها با شعار برادری و برابری به ایران متعلق به امپراطور ساسانی ونه متعلق به ایرانی حمله ور شدند واقعیت ساده تاریخی این است که فشارهای هیئت حاکمه با بدبختی هاو نکبت هایی که برای مردم بینوا فراهم کرده بودند زمینه خوش باوری را برای باور برادری و برابری اهدایی قوم مهاجم از مدتها قبل فراهم کرده بودند وهمین طور شد که تا آمد تفرعنونژاد پرستی و برتری جویی اموی را احساس کند کارش از کار گذشته بود وچاره ای جز تمکین نداشت. آن وقت مجبور شد حدود دویست و پنجاه سال دست و پا بزند تا بالا خره بتواند راه هایی برای رهایی بیابد .
حالا هی به یاد یزد گرد باد به غبغب بینداز و آه بکش و نور به قبرش بفرست . آدم محترم! اگر خوب بود که نگهش می داشتی. این چه معنا می دهد که ذرع نکرده پاره کنی و تازه گناهش را اگر گناهی باشد گردن این و آن می اندازی . حداقل چرا حرمت خود را نگاه نمی داری ؟
اگر همه چیز دز آن دوران به خیال تو طلایی منحصر به تعدادی مغ از اهوره بی خبر نبود که مانی پیدا نمی شد مزدک پیدا نمی شد. مزدک وقتی دید اشراف اراضی دهقانان را به زور گرفته اند و تمامی ثروت ها را بر خود برداشته اند نابرابری در تقسیم نعمت های دنیا را سر منشا ظلم و فساد تشخیص داد و برای رفع آنها به قیام بر خواست سی سال جنگید وآنقدر پا به برهنه و گرسنه دوروبرش را گرفت که قباد به ناچار با او ازدرسازش درآمد . اگرعدالتی در حداقل قبول مردم جامعه بود که کار مزدک این قدر بالا نمی گرفت .
آنوقت در مقابل این همه ظلم دربار و هیئت محاکمه مزدک مردم را به کشتن شهوات وهوی های نفسانی وا می داشت مردمان را از کینه و قتل باز می داشت و پیام آور مهربانی و برابری بود ...
چرا درمانده ایم؟
ز ایران و از ترک و از تازیان نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان نه ترک نه تازی بود سخن ها به کردار بازی بود
همه گنجها زیر دامان نهند بکوشند و کوشش به دشمن دهند
به گیتی کسی را نماند وفا روان و زبان ها شود پرجفا
بریزند خون از پی خواسته شود روزگار بد آراسته
زیان کسان از پی سود خویش بجویند و دین اندر آرند پیش
تنها تعهد و تلاشم در این نوشته ها بر این خواهد بود که آنچه از تجربه و فکر را که در این چند سال عمر اندوخته ام با صادقانه ترین لحنی که در خود سراغ دارم آن چنان ارائه کنم که در انتهای این نوشته ها اگر باز هم با من هم عقیده نبودید و حتی بد و بیراه مختصری نثارم کردید حداقل در خلوت خودتان به تأملی در این سخنان وادار شوید.این تأمل بالاترین پاداش من خواهد بود.
استاد ارجمند حسن نراقی
این نوشته ها در 16 قسمت تقدیم دوستان می شود…
محمد
1- تولد قهرمان
2- کودکی
3- رسالت
4- بعثت
5- بعد از بعثت
تولد قهرمان
اینجا و مشتی خود
پرست آنجا
سال 470 میلادی کودکی از آمنه بنت وهب در مکه دیده به جهان گشود و او را محمد نامیدند
این نوزاد بعد از مرگ پدر خود عبدالله بن عبدالمطلب به دنیا آمد و در پنج سالگی مادر خود
را از دست داد.
و پس از اندکی جد توانا و کریمش که یگانه حامی و نگهبان وی بود به جهان دیگر شتافت.
این طفل که عموهای متعدد و نسبتا متمکن داشت تحت سرپرستی یکی از فقیرترین ولی
جوانترین آنها قرار گرفت.
سرگذشت حیرتزا و شگفت انگیزی دارد که شاید در تاریخ مردان خود ساخته و حادثه
آفرین جهان بی مانند باشد.
هزاران کتاب در مورد زندگی و حوادث بیست و سه ساله ظهور و افول او و همه کردارها
و رفتارهای این مرد فوق العاده نوشته شده است و تحقیقتا از او بیش از مردان تاریخی قبل
از او اسناد و مدارک و قوانین در دسترس محققان و پژوهشگران قرار گرفته است. معذالک
هنوز کتاب روشن و خرد پسندی در مورد وی نوشته نشده است که سیمای او را
عاری از گرد و غباراغراض و پندارها و تعصبات نشان دهد و اگر هم نوشته شده باشد من
به آن دست نیافته ام .
مسلمین نیز به تاریخ حقیقی روی نیاورده و پیوسته کوشیده اند از وی یک موجود خیالی و
مافوق بشر و نوعی خدا در غالب انسان بسازند و غالبا خصایص ذات بشری او را نادیده
گرفته اند و در این کار حتی رابطه علت و معلول را که اصل حیات است به چیزی نشمرده
وبه همه آنها صورت خرق ( خلاف ) عادت داده اند .
از این طفل تا سال 610 میلادی یعنی هنگامی که به سن چهل سالگی رسیده است اثر
مهمی در تاریخ نیست و حتی در سیره و تاریخ وروایات آن زمان خبر چشم گیر و
فوق العاده ای نمیبینیم ملی ( محمدبن جریر طبری ) که در اواخر سوم هجری تفسیری از
قرآن کریم نوشته است بدون مناسبت در ذیل آیه 23 سوره بقره راجع به تولد او مطلبی
می نویسدکه نمودار انحراف از جاده واقع بینی و رغبت مهار نشدنی اسلاف
(جمع سلف-گذشتگان )است به ساختن افسانه های عامیانه و نقل آن به ما نشان می دهد که
حتی مورخ نیز نمی تواند مورخ بماند و دستخوش اساطیر و پندارها نشود.
آیه 23 سوره بقره چنین است :
( و ان کنتم فی ریب مما نزلنا علی عبدنا فتوا به سوره من مثله و ادعوا اشهداکم من
دون الله ان کنتم صادقین ) اگر در باب قرآن که به بنده خود فرستاده ایم شک دارید
یک سوره مثل آن بیاورید .
محمد جریر طبری در ذیل این آیه می نویسد :
قبل از بعثت در مکه این آوازه در افتاد که پیامبری ظهور خواهد کرد به نام محمد که شرق
و غرب جهان به فرمان او درآید. در آن روزگار چهل زن در مکه بار داشتند و هر یک
از آنها که می زایید نام پسر خود را محمد می گذاشت تا مگر این همانند پیامبر موعود باشد.
سخافت ( کم عقلی و سبک مغزی ) این گفتار آشکارتر از آن است که در مورد آن سخنی در
آید. نه آوازه ای در مکه بود ونه کمترین اثری ازرسالت فردی به نام محمدو حتی ابو طالب
که حامی و ولی او بود از این آوازه ها و نشانه ها بی اطلاع بود از همین روی اسلام
نیاورده از دنیا رفت. خود حضرت تا قبل از بعثت هم از رسالت خبر نداشت . کدام آمار در
مکه وجود داشته است که نشان دهد در سال 570 میلادی فقط چهل و نه زن آبستن بوده و
همه آنها هم بدون استثنا پسر زاییده اند و نام همه آنها محمد بوده است و حضرت محمد در
دوران کودکی چهل محمد هم سن و سال داشته است ؟
واقدی به شکل دیگر از تولد آن حضرت سخن میگوید : ( همان که از مادر متولد شد گفت
الله اکبر کبیرا در ماه اول می سرید در ماه دوم می ایستاد ماه سوم راه میرفت ماه چهارم
می دوید و ماه نهم تیر می انداخت .
آیا ممکن است چنین چیزی روی داده باشد و تمام ساکنان شهر کوچک مکه از آن مستحضر
نشده باشند و مردمانی که بت سنگی می پرستیدند در قبال محمد به خاک نیفتاده باشند ؟
این یک نمونه از طرز تاریخ نویسی و افسانه سرایی مسلمین است. از طرف دیگر
اغراض دینیاره ای ترسایان ( مسیحیان ) باختری را بر آن داشته است که محمد را دروغگو
-حادثه جو-جاهل-جاه طلب و شهوت ران بگویند. بدیهی است که هیچ کدام از این دو
طایفه نتوانستند وقایع را آنطور که هست دنبال کنند.
علت اینست که معتقدات خواه سیاسی خواه دینی و مذهبی مانع است که انسان خرد خود را
به کار اندازدو روشن بیاندیشد. پیوسته پرده ای از خوبی یا بدی روی موضوع بحث کشیده
می شود. مهر کین- تعصب و لجاج-عقاید تلقینی شخص مورد مطالعه را در بخار و مه و
تخیلات فرو می پیچد. در این شبهه ای نیست که حضرت محمد از اقران خویش ممتاز
است و وجهه تمایز او هوش حاد-اندیشه عمیق و روح بیزار از اوهام و خرافات متداول
زمان است و از همه مهمتر قوت اراده و نیروی خارق العاده ای است که او را به جنگ
اهریمن می کشاند. با زبانی گرم مردم را از فساد و تباهی بر حضر می دارد .فسق و
فجور و دروغ و خود خواهی را نکوهش میکند به جانبداری از طبقه محروم و مستمند بر
می خیزد قوم خود رااز این حماقت که به جای پرستش خدای بزرگ به بت های سنگی
روی می آورند سرزنش می کند.و خداهای آنها را نا تئان و قابل تحقیر می داند. طبعا
مردمی که در اجتماع صاحب شان و اعتباری هستند و مقام استواری دارند به سخنان
وی وقعی نمی گذارند.
گردن نهادن به این سخنان مستلزم فرو ریختن تمام آداب و رسوم و عقایدی است که
قرنها با آن خوی گرفته اند و مثل تمام عقاید موروثی اموری مسلم و رخنه ناپذیر می نماید .
از همه بدتر کسی می خواهد نظام اجتماعی آنها را به هم بزند و بنیاد اجدادی آنها را فرو
ریزد که شان و اعتباری چون آنها ندارد. کودک یتیمی از قبیله خود آنها است که از راه
ترحم در خانه عموی خویش و تحت رعایت او بزرگ شده است و دوران کودکی را
در چرانیدن شتر عمو و همسایگان گذرانده است و در آغاز جوانی به خدمت بانویی
مالدار در آمده است و از آن رو دارای اعتبار و شانی در آمده است .
چنین کسی که تا دیروز فردی عادی از طایفه قریش محسوب میشده و هیچگونه امتیاز و
تشخصی نداشته است اکنون دعوی ارشاد و راهنمایی آنان را می کندو مدعی است که
این رسالت از جانب خدا به وی تفویض شده است. این سخن ولیدبن مغیره که از روسای
بزرگ قریش است طرز فکر و روحیه قبیله قریش را واضح بیان می کند. ولیدبن مغیره
با خشم و تکبر فریاد می زند :
( با وجود بودن من در راس قبیله قریش و فردی به نام عروه بن مسعود در راس طایفه
بنی ثقیف چگونه ممکن است محمد دعوی پیغمبری کند ) ابو جهل هم روزی به اخنس بن
شریق گفت :
( ما و بنو عید مناف بر سر بزرگی و ریاست مناقشه و رقابت داشتیم اکنون که ما به آنها
مساوی شدیم یکی از آنها برخواسته و دعوی پیغمبری می کندو بدین وسیله ما و بنوعید
مناف می خواهند بر ما تفوق نمایند )
این گونه سخنان ما را از نوع فکر و طرز برخورد سران قریش با دعوت حضرت محمد
آشنا می کندو علاوه بر این نشان می دهد که به امر نبوت به دیده مثبت می نگرند یعنی
ابدا به فکر آنها خطور نمی کند که خدایی هست و یکی از افراد آنها را مامور هدایت و
ارشادشان ساخته است و چنانکه مکرر در قرآن آمده است که اگر خدا می خواست ما را
ارشاد کند چرا یک فرد عادی و بشری را مامور این کار کرده است و فرشته ای را نزد ما
نمی فرستاد ؟
که باز...
www.Nuh.group@gmail.com گروه سیاسی ـ فرهنگی نوح
هدف من مخالفت با شخص یا مذاهب نیست بلکه فقط آشنایی هر چه بیشتر شما با این نظریات است.
تا بلکه با یک دید بازتر به اطراف بنگریم.
به نام یگانه عالم بشریت
یه چند وقتی میشه که این را updateنکردم چون می خواستم مطالب خوب و مفیدی براتون بذارم به همین خاطر
توی این چند وقت خیلی به اطراف دقت کردم و خیلی چیزا را زیر ذره بین گرفتم
و یه نتایجی هم گرفتم.
و اون این بود که مشکل اصلی ماها توی این جامعه بلاتکلیفیه یعنی
نمی دونیم کی هستیم؟
از کجا اومدیم؟
به کجا می خواهیم بریم؟
آیندمون چیه؟
گذشتمون چی بوده؟
و الان باید چیکار کنیم؟
حتی نمی دونیم دینمون چیه؟
در مجموع نمیدونیم چیکار باید بکنیم؟؟؟
بعضی ها میگن ما مسلمونیم.
بعضی ها میگن ما مسلمون نیستیم چون اسلام دین خوبی نیست.
بعضی ها میگن اسلام آخرین دینه ولی الان به انحراف رفته و اسلام واقعی اینطوری نیست.
بعضی ها میگن ما همه کارامونو میکنیم ولی نمازمونم می خونیم.
و...
چرا ما نباید بدونیم که آخه کی هستیم؟
چرا ما نباید بدونیمکجا هستیم؟
چرا ما نباید بدونیم دینمون چیه؟
چرا ما نباید بدونیم راهمون کجاس؟
چرا ما نباید بدونیم فرهنگ واقعیمون چیه؟
مطمئنا همگی ما به این اما و اگر ها و به این چراها فکر کردیم ولی جوابی براشون پیدا نکردیم.
الان تو جامعه امروزی ما این بلاتکلیفی و این ندونستن ها موجب می شه که همه هر راهی رو که اول از همه
پیدا می کنن ادامه بدن و برن جلو.حالا هرچی می خواد باشه.
سرتونو درد نیارم
هدف از اینها که گفتم این بود که بگم :
گروه فرهنگی _ سیاسی نوح
تصمیم گرفته که تمامی عقاید و اندیشه ها را در داخل این web قرار داده
تا همگی ما بتوانیم با آشنا شدن با همه آنها راه درست را برگزینیم.
و انشاءالله که در راه ارتقاء سطح فکری و سیاسی جامعه قدمی هر چند کوچک برداشته باشیم.
با تشکر :گروه فرهنگی _ سیاسی نوح
گروهی بت پرست اینجا و مشتی خودپرست آنجا